به همین سادگی افتاده بود ;
به همین سادگی لبهایش کبود شده بود ;
به همین سادگی بدون اکسیژن مانده بود ;
به همین سادگی به احیا جواب نداد ;
به همین سادگی مردمک ها ثابت شد ;
به همین سادگی رفت . . . و دیگر برنگشت . . .
به همین سادگی پسر و پدر دقیقه ها (دقیقه ها؟ نه! ساعت ها) پشت در ایستادند ;
به همین سادگی آمدم بیرون , سرم را پایین انداختم و سعی کردم به چشمانشان نگاه نکنم . نتوانستم . . . چشم به چشم مرد شدم . . .یک آن امید و ـــ چه وحشتناک ـــ التمـــــــــاس را دیدم و از آن پس چیزی نبود جز درماندگی .
به همین سادگی رزیدنت با اخم بیرون آمد و به مرد گفت ;
به همین سادگی مرد از پا افتاد , نشست و صورتش را در دستانش دفن کرد ;
به همین سادگی رفتم دستشویی بالا بیاورم ;
به همین سادگی رزیدنت رفت بوفه تا چیزی بخورد ;
به همین سادگی دیدم ;
اولین مــــــــــــــــــرگ را .
به همین سادگی . . .
.
.
.
هیچ می دانی؟
می بینی؟
می فهمی؟
که در این لحظه ,
در این وسع ,
به دنبال که می گردی؟
به دنبال چه می گردی؟
><><><><><><><
"The Show Must Go On"
Empty spaces - what are we living for?
Abandoned places - I guess we know the score..
On and on!
Does anybody know what we are looking for?
Another hero - another mindless crime.
Behind the curtain, in the pantomime.
Hold the line!
Does anybody want to take it anymore?
The Show must go on!
The Show must go on!
Inside my heart is breaking,
My make-up may be flaking,
But my smile, still, stays on!
Whatever happens, I'll leave it all to chance.
Another heartache - another failed romance.
On and on!
Does anybody know what we are living for?
I guess i'm learning
I must be warmer now..
I'll soon be turning round the corner now.
Outside the dawn is breaking,
But inside in the dark I'm aching to be free!