خواندنِ مصاحبه ای در این وبلاگ , بهانه ای شد برای این پست.
موضوعات بسیاری در این مصاحبه مطرح شده که بدون شک این روزها مشغله ی فکریِ بسیاری از کسانی ست که تعصبی در حفظ هنر دارند. قبل از هر چیز میل دارم بگویم که مصاحبه کننده نه تنها در توصیفِ ترانه های موجود در بازار تند نرفته , بلکه به اعتقاد من ارزشی فراتر از آنچه واقعا" داشته باشد , به آن بخشیده است! بحث , تنها بحث موسیقی نیست, بحث هنر است. در کشوری که هنر "به هیچ عنوان" جایی در زندگی مردم ندارد, واقعا" چه انتظاری می توان داشت؟! من می بینم که در خیلی محافل وضعیتِ موسیقیِ ما را با کشورهای اروپایی مقایسه می کنند! و این واقعا" خنده دار است! موضوعِ صحبتِ ما فرهنگ است دوستان. چطور می توان مردمی را که هنر از اولین نیازهای زندگی آنهاست را با مردمی مقایسه کرد که هنوز در برآوردن نیازهای پیش پاافتاده شان مانده اند؟ چطور می توانیم مقایسه کنیم مردمی که هنوز به سن جوانی نرسیده , آنقدر از موسیقیِ فولک و کلسیک و غیره سیراب شده اند , آنقدر کتاب خوانده اند , آنقدر فیلم دیده اند , آنقدر پرده ی نقاشی دیده اند , با یک ایرانی که شاید تا پایان عمرش , به چنین جایگاهی در بهره مندی از هنر نرسد؟! (در اینجا من به یاد فیلم Match Point اثر Woody Allen می افتم!)
بیایید یک فرد ایرانی را در نظر بگیریم: کودکی که تا شروع مدرسه , هیچ درکی از هنر ندارد,مگر کتاب های رنگ آمیزیِ دورانِ پیش دبستانی ! به مدرسه می رود و 12 سال تحصیل می کند . اگر خوانواده های خاص _که می توانند فرزندانشان را در زمینه ی فرهنگ و هنر بارور کنند_ را به حق کنار بگذاریم , فردی را می بینیم که 18 سال از زندگی اش گذشته و مدام در این 18 سال به او گفته اند , یا درس بخوان و آدم باش یا بمیر! خب , در این شرایط چند دسته از افراد را داریم , یک : کسانی که موفق! می شوند و وارد این محیط مزخرف می شوند . دو: کسانی که نمی توانند دانشگاه بروند .
گروه اول خودشان چندین سرانجام دارند , یا خوشحال از موفقیتشان , ادامه تحصیل می دهند و بالاتر و بالاتر _از لحاظ تحصیلی البته!_ می روند و می شوند یک مشت پروفسور بسیار باسواد وبسیار بی فرهنگ! و همین ها می شوند مسئول پرورشِ عین خودشان!
و یا وارد دانشگاه می شوند و حالا که از فشار فکریِ خوانواده و جامعه بر روی دوششان کمی کاسته شده , تازه شروع می کنند به تفکر ! تفکر در موردِ خودشان , دنیایشان , خواسته هایشان و . . . اینها کم کم شروع به کشفِ خود می کنند! یک جور تولد دوباره! اما حیف که راجع به زندگی و آینده شان قبلا" تصمیم گرفته اند!!! پس وارد فازی از زندگی شان می شوند _که در خیلی از موارد_ تا آخر عمرشان ادامه می یابد و آن افسردگی ست. هر چند به مرور زمان با دیدنِ بقیه ی مردم و این که آدم هایی مثل آنها کم هم نیستند , شاید این افسردگی کم رنگ تر شود .
و اما در این بین یک دسته ی دیگر نیز هستند _هر چند بسیار اندک!_ که تکلیفِ خودشان را با باقیمانده ی سال های زندگی شان مشخص می کنند و جراتِ رفتن به سوی آنچه که برای آن خلق شده اند را در خود می یابند . . .
بعد از این می رسیم به کسانی که نمی توانند وارد دانشگاه شوند. بگذریم از این که این دسته آنقدر از طرفِ خانواده و جامعه بر آنها فشار می آید که تحملِ همین فشار , بسیاری از نیرو و همین طور اعتماد به نفس را از آنها می گیرد! چرا که در چنین جامعه ای , ملاکِ موفق بودنِ یک انسان , قبولی در دانشگاه است! و اگر فردی نتواند از عهده ی آن برآید, به عنوان بازنده به وی نگاه می شود! چنین فردی باید به فکر کاری برای گذرانِ زندگی اش باشد. و البته با در نظر گرفتن مشکلات جامعه ی ما , همه ی ما می دانیم که این فرد باید بقیه ی عمر سعی در حفظِ زندگی اش داشته باشد . شما واقعا" با چنین فردی می توانید از موسیقی یا فلسفه حرف بزنید؟! منصف باشید , نه! نمی توانید.
گرچه در این بین هم افرادی هستند که می توانند به دور از عوامزدگیِ حاکم بر جامعه , راهِ خود را پیدا کنند و به زندگی خود رنگ و بویی بدهند!
من از چنین جامعه ای هیچ انتظاری نمی توانم داشته باشم! همیشه از سیاست تنفر داشته ام اما به واقع هر جا سخنی در بابِ فرهنگ و هنر زده می شود , ناخواسته می بینیم همه چیز ریشه در سیاست دارد . . .
نگاهی به اطرافتان بیندازید ;
چشمهایتان را باز کنید ;
تا ببینید . . .
ببینید که بستنِ چشمِ هفتاد میلیون نفر سخت نیست ;
بلکه باز کردنِ آن است که سخت است !
ببینید ;
اعتیاد را
تجاوز را
بی هدفی در زندگی را
افسردگیِ دسته جمعی را
بعضی می گویند چشم تیزبین می خواهد ,
من اما می گویم تنها چشم می خواهد . . .
و آن وقت ما چه انتظاری داریم؟ این که مردم به جای موسیقی بنجل , موسیقی راک و متال و کلسیک گوش بدهند؟
موسیقی برای مردم ما شیوه ای برای تفکر نیست , بلکه سر و صدایی ست برای اینکه آنها را از تفکر نجات دهد!
و در این بین سوء استفاده گران , با باب کردنِ noise هایی و دادنِ نام "موسیقی" به آنها , از یک طرف به اهدافِ خود می رسند , واز طرفِ دیگر نام موسیقی رابه گند می کشند. نه دوستان ! اینجا سخن از "عشق" نیست , سخن از انحراف است , سخن از منحرف کردن است , سخن از منحرف کردنِ "افکار" است .